محمد باقر شريعتى سبزوارى
283
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
خوب است » يعنى چه ؟ يعنى براى رسيدن به آن مقصد بايد از اين وسيله استفاده بكنيم و همين « بايد استفاده بكنيم » معناى « خوب است » مىباشد ، نه اينكه خوبى صفتى است واقعى در آن شىء . افلاطون خيال كرده است خوبى و خيريت در اشيا وجود دارد ؛ مثل سفيدى در جسم و كرويت در زمين و نظاير آن ، در صورتى كه خوبى در اشيا وجود ندارد ؛ مثلًا وقتى مىگوييم : « راستى خوب است » به جهت مقصدى است كه ما براى خود تعيين كردهايم ؛ يعنى براى وصول ما به آن مقصد معين ، « خوب است » ، و « بايد استفاده بشود » ، نه اينكه براى همه خوب است ، بلكه تنها براى كسى كه چنين مقصدى دارد خوب است و گرنه اگر كسى مقصدى خلاف اين مقصد داشته باشد براى او خوب نيست . به همين دليل است كه راسل و ديگران ، كه فلسفهشان فلسفهء تحليل منطقى است ، در اخلاق هنگامى كه تحليل كردند ، به اين نتيجه رسيدند كه اصلًا خوبى و بدى امرى اعتبارى است و اشتباهى كه فلاسفه از قديم تا به امروز دچار آن شدهاند اين است كه خيال كردهاند مسائل اخلاقى هم مثل مسائل رياضى و طبيعى مىباشد ، و دربارهء اخلاق به گونهاى انديشيدهاند كه در مسائل رياضى و طبيعى مىانديشند ؛ مثلًا همانطور كه در طبيعت كاوش مىكنيم كه ببينيم مغناطيس بدينگونه هست يا نيست ، در اخلاق هم مىخواهند ببينند كه فلان كار خوب هست يا نيست ؛ يعنى فكر كردند كه خوبى و بدى هم يك چيز كشف كردنى است و حال آنكه مسئلهء بايدها و خوبها و بدها در واقع بيان كنندهء رابطهء انسان با يك فعل معين است و ناشى از احساسات انسان است . يعنى طبيعت انسانى ، غايتى را مىخواهد ، بعد انسان در دستگاه شعور و ادراكش متناسب با خواستهاش ، احساساتى پيدا مىكند ، آنوقت همان چيزى را كه مطلوب طبيعت است ، در احساسات خويش مىخواهد ، و آخرش برمىگردد به اينكه « من آن را دوست دارم » . وقتى مسئلهء « من دوست دارم » باشد ، دليل نمىشود كه ديگرى هم همينجور دوست داشته باشد . ديگرى ممكن است چيز ديگرى را دوست داشته باشد ، پس براى من يك چيز خوب است و براى ديگرى چيز ديگر ، براى مردم زمان گذشته آنچه را دوست داشتند خوب بود ، و براى مردم زمانهاى آينده چيزهاى ديگر خوب شمرده مىشد و